تبليغاتX
چهار شاخه گل سرخ
به یاد خیام
 

 

این کوزه چو من عاشق زاری بودست

در  بند  سر  زلف  نگاری  بودست

این دسته که بر گردن او می بینی

دستی است که بر گردن یاری بودست

 

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 به خط زاها |
مسیح ناصری گفت:
 

 

 

      

" هنگام دعا هر آنچه آرزو می کنید باور داشته باشید

که به آن خواهید رسید و چنین خواهد شد."

 

" به خدای خود از صمیم قلب  با تمام ذهن،روح و جسم عشق

بورز و همسیایه ات را نیز همچون خویشتن دوست بدار"

 

 " من تو را با عشقی جاودان دوست می دارم و

با ملاطفتی عاشقانه به سوی خود می کشم"

 

" تا همچون اطفال کوچک نشوید به بهشت در نخواهید آمد ،

 بهشت درون شماست، از خود بدرایید و دمی بیاسایید "

 

" راه منتهی به حیات جاودان مستقیم و باریک است اما تعداد اندکی آن را میابند"

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 به خط زاها |
بستنی عاشقانه
 

 

همه ی زندگیمو که برام خیلی بی ارزش بود

 

سند زدم به حرمت چشمای تو

 

که هرگز منو ندید

 

بی صبرانه در خزیدن بودم

 

به دنبال جایی برای حضور تو

 

بستنی خوردم در تنهایی و تزویری عارفانه

 

تا بچشم مزه ی بستنی ای  که

 

توی محضر دلم عهد کرده بودم

 

چهره در چهره بخوریم

 

و از پنجشنبه بگیم و  پنج روز آشنایی

 

از شماره تلفن  تو  و

 

از مجهول بودن بیژن و

 

از فقر فرهنگیه روزگاری که تو سفت

 

 و محکم بهش چسبیده بودی

 

 و از بودای آسمانیه خودم بگم

 ***

تصمیم گرفته بودم که همه ی بتهای تنهایی خودمو

 

یادگاری به دست ابراهیم بدم

 

و رسیدشو بگیرم و بین قلب خودمو و تو بذارم و

 

توی دنیای پر درد عارفانه ی خودم

 

جایی هم برای تو کرایه کنم

 

***

 

 

پیش خودم قرار گذاشته بودم

 

 

منو  و تو حافظ و قلبم

 

دور یه میز چوبی گیلاس بزنیم به افتخار

 

عشق راستین

 

 و من جاخالی بدم تا دستاتو لمس کنم

 

قانون جاذبه ی زمین برای منو تو بی معنی بشه

 

اما

 

تو ترسیدی

 

و توهمات فانتزی منو فروختی

 

به حرمت و شخصیت و آبرو

 

و

 

خدا

...

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 به خط زاها |
شب قدر من
 

 

دیشب تازه فهمیدم که زندگی مث یه حباب میمونه

 

دست یه بچه که داره باهاش بازی می کنه

 

هر لحظه امکان داره …

 

دیشب به این نتیجه رسیدم که دارم بزرگ

 

 میشم  و عاشق البته از نوع همون عشق های

 

 خیابونهای سعدی و مولوی و …

 

دیشب من  از خودم و  زمین که روش قدم میزدم

 

و البته از خورشید و درخت  به خاطر

 

 همه چیز معذرت خواهی کردم

 

بعدش برای همیشه تصمیم گرفتم که

 

  با نور مهتاب ارضا نشم

 

دیشب من  برای گدای گرسنه ی سر خیابون خاطره ی

 

 تلخ یکی از شبای  زندگیمو تعریف کردم  و

 

 بعدش اون دیگه سیر شد از زندگی

 

دیشب صدای نامجو گوشامو کر کرده بود :

 

(در بستن پیمان ما تنها  گواه ما شد خدا

 

تا این جهان بر پا بود این عشق ما بماند بجا

 

ای ساربان کجا میروی   لیلای من چرا می بری)

 

دیشب من خودم بودم،

 

خود خودم

 

از تیکه گفتن به چند تا دختر لذت بردم

 

یه پیرزنو از خیابون رد کردم و براش تاکسی گرفتم

 

به خواهش یه فاحشه جواب رد دادم

 

( راستش پولم کم بود)

 

دیشب قلبم داشت نفس عمیق می کشید ،

 

اکسیژن تازه از نوع واقعی

 

می خواستم همه ی لباسامو در بیارم

 

گرم گرم بودم و عاشق

 

مست مست بودم و نمیدونم  علتش دوغ بود

 

یا  ساندویچ

 

یا آدامس اولیپس توت فرنگی

 

شایدم خود خدای فلان فلان شده

 

اینو دیگه نمی دونم

 

دیشب من خودم بود با یه قلب ساده

زاها

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388 به خط زاها |
زندگی
 

 

 

 

زندگی چیست؟

 

یک پر، یا بذر یک علف

 

که بر بادی به اینجا و آنجا پر می کشد

گاهی به حاصل می نشیند و تکثیر می شود

گاهی در حین عمل می میرد

و گاهی هم به سوی آسمان اوج می گیرد.

آیا بشری یافت می شود که  حجاب از رخ بر کشیده

و نظر به روی خدا اندازد؟

او بسی زیباست

                                                                                                                    رودخانه سریناگار

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 به خط زاها |
آوای عشق

برخی حقیقتا آرزومند خدا هستند و به نیایش

 متوسل می شوندو هرگز به فکرشان نمی رسد

 لحظه ای دست از نیایش بردارند و گوش بسپارند

شاید خدا هم بخواهد چیزی بگوید.

 خدا به وسیله ی نور و صوت با  تمام هستی سخن می گوید

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 به خط زاها |
رودخانه ی جاری خداوند
 

 

 

 

چه بسیارمی گویید:

 

(( من می بخشم، اما آن کس را که سزاواراست))

 

اما درختان باغ تو وگوسفندانت چنین نمی گویند.

 

آنها می بخشند تا زنده باشند

 

زیرا نگاه داشتن و دریغ کردن هلاک شدن است.

 

بی گمان آن کس که خداوند موهبت عمر و

 

 ثروت شب و روزرا به او عطا کرده است

 

 هر چه تو بر وی نثارکنی سزاوار است.

 

نخست بنگر که آیا تو خود مقام بخشندگی را

 

شایسته ای و آیا این شان و مرتبه را

 

 یافته ای که واسطه در فیض بخشش باشی؟

 

                                                                جبران        

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 به خط زاها |